تبلیغات |
یا منجـی عـــــــــــــــــــــــــــدالت اللهم عجل لولیک الفرج
|
مرا ببخش از اینکه حرم مقدست را به این روز انداخته اند و من.... مرا ببخش از اینکه به ساحت شما.... و من.... مرا ببخش که اگر بگویند درباره امام دهم یک ساعت صحبت کنید نمی توانم... امام هادی! چقدر در حیات مظلوم بودی و هم اکنون مظلوم تر... امام هادی، امام مظلوم من . . . . . . . ![]() [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشتماه سال 1391 ] [ 11:12 ق.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
اللهم عجل الولیك الفرج
![]() روزی مدعی با امام علی النقی (علیه السلام) جدال می کرد امام علی النقی (ع) به مدعی گفت : اگر راست می گویی که فرزند پیامبری، وارد قفس شیرها شو زیرا خوردن گوشت تن فرزندان زهرا(س) بر درندگان حرام است... مدعی نرفت اما حضرت هادی(ع) وارد قفس شد و خلیفه خوشحال از اینکه شیرهای درنده او را پاره پاره خواهند کرد... اما چون ایشان وارد شد شیرها آرام گرفتند و به پابوسی اش آمدند. بر هتاكان ائمه اطهار لعنت بر مسببینی كه باعث میشن كسانی به خودشون اجازه بدن این عمل را انجام بدن لعنت [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشتماه سال 1391 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
حضرت علی علیه السلام: مراقب افکارت باش،چرا که افکارت گفتارت می شود مراقب گفتارت باش، چراکه گفتارت عملت می شود مراقب عملت باش، چراکه عملت عادتت می شود مراقب عادتت باش، چراکه عادتت شخصیتت می شود مراقب شخصیتت باش،چراکه شخصیتت سرنوشتت می شود من كه مراقبت نكردم و فعلا عملم شد خدایا كمكم كن ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ جمعه هشتم اردیبهشتماه سال 1391 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را روی دنده عقب وانت می گذارند! شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند ! شهری که زبانش "پارسی" است اما می گویند "فارسی" چون زبان عربها "پ" ندارد ! شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می کشند اما دزدان چند مجسمه از میدانهای شهر را نمی توانند پیدا کنند ! شهری که نظامی اش شهردار می شود ! مهندس برقش تاکسی دارد ! وزیر امور خارجه اش انگلیسی را با لهجه پارسی حرف می زند ! آدمها از دیدن پلیس می ترسند ! شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اند ! شهری که هنوز پیکان 56 را ترجیح می دهند ! شهری که در جدول های روزنامه ها و مجله ها سوال این است : بی دینی 7حرفی( و جواب می شنود : سکولاری! شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند . شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد ! شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید! شهری که ملت رسانه ای دارد اما رسانه ملی ندارد ! شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم ، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم . شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی! شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد ! شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد ! شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند ! شهری که همه مشکل را در کس دیگر می جویند ! شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مُردم ! [ پنجشنبه سی و یکم فروردینماه سال 1391 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
دکتر شریعتی:
«فاطمه، فاطمه است»
.... ![]() دنبالک ها: فاطمه فاطمه است، [ جمعه بیست و پنجم فروردینماه سال 1391 ] [ 08:27 ق.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
آمد بهار و گل رخ من در سفر هنوز خندید و ابر چشم من از گریه تر هنوز آمد درخت گل به بر امّا چه فایده؟ کان سرو گلعزار نیامد به بر هنوز اللهم عجّل لولیک الفرج
برچسب ها: عیدباستانی، عید، نوروز، عیدنوروز، [ دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
در دلم غمی دارم بزرگ و بر دیدگانم نگاهی پر از حسرت و اندوه ، مرددم که آیا ناله و گریه و طلب بخشش به درگاهت پذیرفتنی است ؟! آیا لایق استغفارم ؟! اما تا شنیده ام بخشنده ای ، تا دیده ام بزرگ و مهربانی و تا آنجا که نظاره گر بوده ام وقتی دربرابر بی کرانه هایت طلبی داشتم با سخاوت اجابت نمودی ، مرا بخشیدی وبا نور قدرتت و با تلالو بصیرتت دستانم را فشردی و مرا نظاره گر بودی ودیدی .در اعتکاف دل بساط عشق را برایت گستراندم به امید نیم نگاهی از جانب تو به این خیال که مرا نیز نظری اندازی و گوشه چشمی نمایی . به درگاهت گریستم .
معبودا به تو پناه می برم و ازتو کمک می خواهم تا ایستادگی دربرابر ظلم را برایم سهل و آسان گردانی ، تا صبر و شکیبایی در برابر مشکلات را برایم میسر گردانی و توانایی ام را درمقابله با آن و شکست آن بالا بری . خدایا دردمندم و درمانم تویی ، عاجزم و توانم تویی ، بی آبرویم و آبرویم تویی ، بی حرمتم و احترامم تویی ، گناهکارم و امیدم تویی. کمک کن تا بر گناه غلبه کنم و خود را در مسیر نورانی رسیدن به تو رها سازم . معبودا بیقرارم و قرارم تویی ، بی پناهم و پناهم تویی ، بی کسم و همه کسم تویی. از تو می خواهم ذره ای از نور مهرت را بر من بگسترانی تا به خود ببالم و با آن افتخار را تجربه کنم
[ پنجشنبه یازدهم اسفندماه سال 1390 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
![]() . خدایا، ای کسی که همه چیز فقط از آن توست و فقط توسط تو اداره می شود و هیچ شریکی نداری. تو ونعماتت توجه مرا به خود جلب کرده است. چه صحیح و زیباست خدایی ات. چه زیبا خدایی می کنی. چه دلنشین عطا می کنی. چه خوب اداره می کنی و چقدر جالب است که همه چیز را به سوی کمال اخروی سوق می دهی. خدایا، وقتی به خدایی تو فکر می کنم شرم دارم که خود را به تو نسپارم و زمانی که به نعمات تو می نگرم، نمی توانم متحیرانه شکر نعمت ننمایم. خدایا تو را دوست دارم ، تو را قبول دارم ، تو خدای من هستی، تو همه چیز من هستی و همه خیراتت را از طریق مجاری نعماتت که اهل بیت عصمت و طهارت (ع) هستند جاری می نمایی. خدایا، نعمات زیادی را بدون اینکه مستحق آنها باشم به من عطا کرده ای. خدایا تو را شکر می کنم. خدایا، من یک مسلمان هستم، دوست دارم قرآنی باشم. دوست دارم پیرو عترت رسول تو باشم. دوست دارم چارچوبه فکرم را از تو بگیرم، تا در فهم نظام تو ورود صحیحی داشته باشم. نمی خواهم برای خودخیال بافی کنم تا با ذهنیتی خود ساخته به جهان خدایی تو وارد شوم ، زیرا در آن صورت ذهنیت من یک چیز است و نظام تو در عالم چیزی دیگر. خدایا دوست دارم از منظر تو ببینم ، تا ببینم آن طور که تو می بینی. دوست دارم خواست خود را کنار زنم ، تا خواست تو در من جاری باشد، تا بخواهم آن چه را که تو بخواهی. خدایا دوست دارم به سوی تو اوج گیرم ،دوست دارم بیشتر در معرض تو باشم تا زمانی که تکلم می کنی، من ظرف کلام تو باشم و همراه کلام تو رهسپار اعماق شوم. خدایا دوست دارم کلمه ای از کلام تو باشم و تو به وسیله من احقاق حق کنی. خدایا، دوست دارم آن طور که تو گفته ای حجابهای عمقی را کنار زنم تا مجرای نور تو در اعماق باشم. خدایا تو را شکر می کنم که در زمانه مهدی(عج) و بر دین مهدی(عج) که همان دین جدش رسول الله است قرارم دادی . خدایا تورا شکر می کنم که از بین مقولات مربوط به مهدی(عج)، نه تاریخچه او برایم جلب توجه کرده است و نه ارتباط جسمی ویا روحی با او! هر چند که این مشتاق رویت او تا به حال چنین توفیقی نداشته است اما نه چنینم که بنشینم و در انتظار او گریسته و دعا کنم! [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1390 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
به من تکیه کن ! من تمامی هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی تمام نیرویی را که در دوست داشتم دارم،دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی خود را ، تمام خود به تو می سپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی ، هرگونه بخواهی ، باشم ، ازین لحظه مرا داشته باش ! « دکتر علی شریعتی » [ دوشنبه هفدهم بهمنماه سال 1390 ] [ 04:32 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
سالروز شهادت پیامبر اکرم(ص) و غریب مدینه امام حسن مجتبی(ع) و آفتاب هشتم امامت حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) تسلیت باد امام حسن مجتبی (ع) : هرکس خدا را بندگی کند خداوند همه چیز را بنده او گرداند
[ شنبه یکم بهمنماه سال 1390 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هی دیوانه چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی، چگونه مرا دیدی؟ در شگفتم كه سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست كه پایان نماز ، آغاز دیدار است . (دکتر شریعتی)
[ پنجشنبه پانزدهم دیماه سال 1390 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
فقر
میخواهم بگویم ...... فقر همه جا سر میكشد ....... فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...... فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست ....... فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفته ی یك كتابفروشی می نشیند ...... فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ...... فقر ، كتیبه ی سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ..... فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود ..... فقر ، همه جا سر میكشد ........ فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است
[ پنجشنبه هشتم دیماه سال 1390 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
حسین (ع) یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است.. و آن نیمه تمام گذاشتن
حج و به سوی شهادت رفتن است. مراسم حج را به پایان نمیبرد تا به همه
حجگزاران تاریخ,نمازگزاران تاریخ, مومنان به سنت ابراهیم بیاموزد که اگر
هدف نباشد, اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد... چرخیدن بر گرد خانه خدا
با گرد خانه بت مساوی ست... "معلم کویر دکتر علی شریعتی ... ![]() [ جمعه چهارم آذرماه سال 1390 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
حاج اقا مجتهدی رحمت الله میفرمودند:
"اقای آخوند از اقای نخودکی خواست که او
را موعظه کند. اقای نخودکی گفت:
آقای آخوند گفت مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم. ولی مرنج یعنی چی ؟ چطور میتوانم ناراحت نشوم. مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور نباید برنجم
اقای نخودکی گفت: علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی."
بلی دوستان اگر ما خودمان را دارای عزت و مقام خاصی در این دنیا ندانیم. و در برابر خداوند خودمان را هیچ بدانیم دیگر هیچگاه از سخن دیگران ناراحت نخواهیم شد.
[ جمعه بیست و هفتم آبانماه سال 1390 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
این درس گریه داشت : بعد از عملیات فاو ، سردار « مرتضی قربانی » با پای برهنه وارد فاو شد و به نزد ما آمد . در همان حال که نیروها را به آغوش می کشید و بر پیشانی آن ها بوسه می زد ، چشمش به یک بسیجی افتاد که سر بر خاک گذاشته و در حال سجده با خدای خویش راز ونیاز می کرد . سردار رو به من کرد و گفت : برویم از آن بسیجی قول شفاعت بگیریم ،تو تا حالا از کسی قول شفاعت گرفتی ؟ - بله حاجی ... چندین نفر حتی نوشتند و پای نوشته خود را امضاء کردند که اگر شهید شدند شفیع من شوند - من هم از چند نفر قول شفاعت گرفتم ، اما برای اطمینان خاطر بیشتر ، می خواهم از این بسیجی قول شفاعت بگیرم به سرعت پیش او رفتیم . او صورتش را از روی خاک می مالید و با سوز وگداز می گفت : ظلمت نفسی ...ظلمت نفسی ...ظلمت نفسی ...الهی العفو ...الهی العفو . ما آن قدر کنارش ایستادیم تا سر از سجده برداشت و روی زمین نشست . آقا مرتضی گفت : چطوری رزمنده ؟ و او که همچنان حالت در روحانی و معنوی قرار داشت سری تکان داد و گفت : خوبم . آقا مرتضی سپس روبه بسیجی کرد و گفت : خواهشی دارم و آن این که اگر شهادت نصیبت شد ،مرا شفاعت کنی بسیجی نگاهی به او کرد و گفت : چون تو حاج مرتضی هستی چند شرط دارد : اول اینکه خداوند به من توفیق شهادت بدهد تا شهید شوم و بتوانم تو را شفاعت کنم دوم این که خداوند لیاقت شفاعت نصیبم کند تا بتوانم تو را شفاعت کنم و سوم این که شما لیاقت شفاعت مرا داشته باشی که شما را شفاعت کنم . سردار قربانی با شنیدن این سخن ها از خود بی خود شد و شروع به گریه کرد . هرچه کردم آرام نشد. او می گفت بسیجی درسی به من داد که در طول عمرم از هیچ کس نگرفته بودم فردای آن روز همان بسیجی 14 ساله ،در کارخانه نمک فاو بر اثر اصابت یک گلوله که از سوی دشمن شلیک شده بود به فیض شهادت رسید خاطره از یکی از رزمندگان زمان جنگ ![]() [ پنجشنبه دوازدهم آبانماه سال 1390 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ تیمور کرمی ]
[ نظرات ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |